تبليغاتX
هتل کا لیفر نیا -
 

آب می شوم

قطره

     قطره

می ریزم از چشمت

بر کف سنگی خیابان

هورت می کشم ابرها را

آب می شوم

تمام جوب های شهر در من می ریزند

به آغوشم می خزند رودخانه هایی که

مانده بر گونه هاشان

جای انگشتان تابستان

 

دستمال تب برم کو؟

آب از سر و رویم می ریزد

دریاچه ای شده ام دیگر

خیره به آسمان

تا قاصدی قاصدکی از تو..

شاید روزی

تو از کنارم بگذری و

هوس آب تنی بزند به سرت

 

کودکان سنگ پرتاب می کنند به سویم

بزرگ ترها دانه می پاشند

به طمع مرغابی های مهاجر

و هر غروب

انتظار آمدنت

موج بر می دارد در چشم های خیسم

 

از راه می رسی در غروبی سرد و برفی

شانه هایت را می تکانی بر من

و بی هیچ تردیدی

از من می گذری

شاید بار بعد که می بینی ام

شوره زاری باشم

قطره ای بیفتد از چشمت

بر عطش لب هایم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:22  توسط پیام جهانگیری |